
يا سلام
واي واي
چه قدرعشق زيباست
با چشمهايمان و با دستهايمان بود
که به همديگرسلام کرديم
اصلا يادم نمي آيد که چه کسي
شروع به حرف زدن کرد
امٌا خوب يادم می آید که چشمانم
تورامی جستند
قلبم را ديدم که دراندکی زمان
سرشارازعشق تو شد
من قلبم را ديدم که به نزدت آمد و تورابه سلامتی بشارت داد
وناچار شدم خودم هم نيزبه تو سلامتی وسلام بشارت دهم
قلبت را درآغوشم پنهان کردم
و چشمانت را ديدم که به من می گفتند می خواهند با من باشند
هیچ چیزرابیادندارم ونمیدانم
که چرا ديگر شبها خواب ندارم
به خودم می گویم
صبر کن نمی خواهد بروی
دنيا دوباره به من می خندد
و عشق تو سراسر وجودم را سرشار از اشتياق می کند
اصلا نمي توانم صبر کنم تا تو بيايي ومراامیدوارکنی
من خودم دارم به سرعت نزدت مي آيم پس بامن باش.


|+|
By:Nancy Ajram Group: on:Sat 22 Dec 2007 Time:5:32 PM








